تبليغاتX
persian gulf راه سبز امید شکلات تلخ ناراحت
همش دلم می گیره

همش تنم اسیره

خنجر زدم خونشو

بل بل زدم 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط یک فری |

آره...تو راست می گی...

کاش از کویر بر نگشته بودم...

همیشه قبلنا بهتره...چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط یک فری |

وای که چقدر امروز این دختری که دیدم دوست داشتنی بود...کاش تا آخر عمرم با من دوست بود...حتا نگار هم اورا دوست داشته بود...فک کن...مصل همونی که توی goodbye party بمبی بود حتا شاید کم بهتر یا شایدم از یه کم بیشتر...وای بمبی اگه می دیدیش...

فردا می خام برم کویر...واسه عکاسی...نمی دونم زوق دارم یا نه، شاید بخام برم کویر که پرواز کنم...چون آسمون اونجا صاف تره...واسه همین شاید دیگه برنگردم

کی باهام میاد؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط یک فری |

هندسه ی مقدس شانس

قانون نانوشته ی نتیجه ی احتمالی

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط یک فری |

دارم چیز می خورم و به امروز فک می کنم...اینکه چقدر ساده ایم...اینکه چقدر همه سر کاریم...اینکه امروز چقدر تو اتوبوس داد زدم و نمی دونم چند نفر صدای من و دوستامو شنیدن...اینکه چقدر این چیزی که الان دارم می خورم خوشمزست...

عکاسی از دود رو دوست دارم و خیلی چیزای دیگه

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط یک فری |

رودخونه ی ما آب داره....
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط یک فری |

And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong

مشکل من چیه؟

راستی دیروز گفتی واسم تو نظر یه چیزی می نویسی یادت نره هـــــــــا

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط یک فری |

امروز زدیم به کوه و دشت و دمن و جایتان خالی بود...گرچه آنقدری که می بایست خوش نگذشت اما بارانی که مدام بر سر ما می ریخت حال اینجانب را حال آورده و پس از مدت ها بلاخره رنگ باران را نیز دیدیم...گرچه کمی قصه دار هم شدیم به دلیل اینکه دیدیم: آب رودخونمونو دزدیدن / دارن باهاش پز می دن...

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط یک فری |

به نظرم سینما یکی از بهترین جاهایی می باشد که می توان آنجا بود ، من که عاشق سینما ام

امروز در سینما آدم های عجیبی بودند ، آن دوست دختر دوست پسر آکله ، آن مرد هیز ، آن پیرمرد پیرزن که به قول معروف سر پیری و معرکه گیری...

چقدر خابم می آید و دلم نمی آید مامان را تنها بگذارم....

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط یک فری |

من یک عکاس معروف می باشم ، قشنگ ترین عکس هایم را از جنگ عراق گرفته ام. اکثر عکس های خبری ام را برای روزنامه ی آمریکا می فرستم و در حال حاضر در هند به سر می برم( برای تهیه ی مجموعه ی جدیدم).

عکس هایم بیشتر در سبک پل گراهام که عکاس مورد علاقه ام است گرفته می شود. منتقدام حتا عکس های مرا بهتر می دانند!

شاید در سبک رئالیسم یا پیکتوریالیسم عکس های بهتری گرفته باشم اما سبک کلوز آپ را بیشتر دوست دارم.

مجموعه ی " دست هایم " در چهان اول شد و زندگی من را تقریبن عوض کرد.

(توی وبلاگ باد بادک باز این بازی رو یاد گرفتم که اون چیزی که دوست داریم باشیم رو بنویسیم)

(این اولین بار در عمر وبلاگی من است که از علامت تعجب استفاده شده است)

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط یک فری |

امان از دست....
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط یک فری |

Please don't tell me that we had that conversation
When I won't remember, save your breath, 'cause what's the use?
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط یک فری |

بدن درد دارم

از دردش نمی تونم رو پاهام وایسم

آنای (...........)... جون جدت اونی که می دونی رو ور دار بیار...ما چند روز دیگه عروسی داریم...تو بیار من یه پولیم بت می دم

دوباره داره شروع می شه...این دفه اگه چیزی شد دیگه کوتا نمیام.

خدافظ.

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط یک فری |

چقد کیکای مامان خوش مزست

فری چقد تازگیا بد شده نه؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط یک فری |

کاش صدام خوب بود تا می تونستم شعر ابی رو دااااااااااد بزنم تا خستگیم در بره...کی این خستگیا تموم میشه...

شما رو به اونی که می پرستین به علی قسم آب این رودخونه ی لا مصب رو باز کنید...تورو خدا...دلم داره می پکه...

آخه چرا رفتی؟؟؟.................................................................................................................................................

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط یک فری |

چقد خوب همه دور رو ورتو نگا می کنی که یه وقت یه چیز از قلم چشات نیفته

چقد از این کارت بدم می آد

نترس تورو نمی گم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط یک فری |

از آدمای رک بدم میاد...نه اینکه تک و تارفی رو دوست داشته باشماااااااا... ولی خلاصه اینکه از خانوم/آقای شیخی متنفرم

من دیگه دوست ندارم اینجا باشم...ولی هر جای دیگه هم که برم مرغ عشقا و  گل شمعدونیمو می برم...آره حتمن

من واسه تافل تو دعا می کنم ولی تو واسه یه چیز دیگه ی من دعا کن

من دلم خیلی تنگ شده و اصن دلم نمی خاد اینجا باشم که هی گریه کنم

خدافظ

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط یک فری |

somtimes some people

sometimes myself

somtimes you

الان نخود نمی تونونه بیاد پیشم...چونکه اون (...) نمی ذاره

من هنوزخستگیم در نرفته با اینکه دیشب ۹ خابیدم

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5:14 قبل از ظهر توسط یک فری |

انقد خستم که همیکجور از چشام اشک میاد...نه اینکه بخام گریه کنم...نه...شاید چون غمگینم...ولی هر چی که هست داره حالمو بهم می زنه...

بیشتر از از اونی که قکرشو بکنی واسم هستی همیشه تا قیامت به حضرت عباس

من دلم تنگ شده

ای خدا من دلم تنگ شده

اصن کی اینجاست که بفهمه من چقد دلم تنگ شده...

اه...اه...اه

حالم داره بهم میخوره

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط یک فری |

الان با نخود نشتستیم و هی خمیازه می کشیم چون هیچ کار دیگه ای نداریم که بکنیم سر این کلاس کوفتی

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط یک فری |

خستم... خیلی خسته تر از اونیم که فکرشو بکنی...نکبت عوضی

بگرد...انقدر بگرد توی این کتابا تا بلخره یه کوفتی پیدا کنی

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط یک فری |

مد شده جدی باشی و بد اخلاق باشی مصل ...

من دلم خیلی کوچیک شده و چشمام هم همینطور

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط یک فری |

حال نمی ده از اینجا بیای تو وبلاگت بنویسی....

دل من خیلی کوچیک شده

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط یک فری |

عامه پسنده

هر کجای روز که بنشینم شب است   

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط یک فری |

از همین حول حولک بازیا خوشم میاد تا اینکه بشینیم سر فرصت...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط یک فری |

چشای سیاه که نه قهوه ای داره...

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط یک فری |

خب که چی؟

معلوم هست من چه غلطی دارم می کنم؟ وقتی همه چیز از همین حالا معلومه؟خاک تو سرم.

جای خالی همیشه خالی می مونه , حتا اگه خیلی هم دورو ورت شلوغ باشه.

موبایل چیز خوبیه اگه خاموش نباشه.

وای که چقد خابم میاد و خستم و چقد خشحالم که سحر بیدار نمی شم و فردا با خیال راحت می رم چرخ سواری می کنم و قلپ قلپ آب می خورم. میدون منتظرمه.

تازگی ها حالم از سه نقطه (...) به هم می خوره.


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط یک فری |

دارم می رم یه جایی...دلتون آآآآب...

فری از دست خیشتن فریاد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط یک فری |

همه چیز خوب پیش میره حتا این کلاس زبان لعنتی...اما من هنوز موندم.

خب وقتی خسته و کوفته بر می گردی خونه تازه اونم با زبون روزه دلت واسه یه همچین جایی تنگ میشه...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط یک فری |

تعطیل.

fuck you man.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط یک فری |