به نظر من علاقه ی انسان ها به هم علاوه بر درجه، level هم دارد. شاید سطح علاقه ی دو طرف در یک رابطه خیلی زیاد باشد ولی رابطه چیپ است. رفتارها انقدر ارزان، فکر نشده و اتفاقی هستند که ادم حالش از خودش بهم میخورد. 

و من حالم از خودم بهم میخورد. 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۲۰ بعد از ظهر توسط |

فک میکردم عادی باشم، ولی سبزی پلو ماهی ام سبزی نداشت. یادم رفت که پلو باید با سبزی باشد که بشود با ماهی خورد. عادی بودم ولی بعد ناهار خابم برد به جای اینکه بروم باشگاه. ساعت ۸ باید میرفتیم کافه. من ساعت ۷ رسیدم. چون من گیج احمقم. فرق ۷ و ۸ را نمیفهمم. نمیفهمم چطور ماهی را با پلو سفید باید خورد. و بعد توی کافه یک بند گریه کردم. البته تا قبل اینکه یاسمن بیاید. حالا هم سر کار هربار که رئیس رد میشود باید پنجره ی اینجا را مخفی کنم و فایل ایلاستریتور را باز کنم. همینطور کلیک های الکی بکنم تا بگذرد. ولی تمام ذهنم اینجا میماند. فکر میکنم که بیایم اینجا و این را هم اضافه کنم که قبل از کافه رفتن، دوش گرفتم ولی یادم رفت حوله ببرم. و وقتی تنها زندگی میکنی این بدترین اتفاق ممکن است. 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۱۶ بعد از ظهر توسط |

حالم بهتر شده. نمیدانم یک هفته اصفهان بودن کمی آرامم کرد یا چی، اما به هر حال بهترم. کمتر فکرش را میکنم، کمتر طاقتم به تنگ می‌آید. حالا اینکه چرا اطرافیانم را نمیتوانم تحمل کنم مثل اینکه نکته‌ی جدیدی‌ست. نوید و یاسمن و مونا و همه. آن دوره‌هایی که همه را باید بپیچانی تا فقط خودت بمانی و خودت، بعد چند روز تنها بمانی تا بفهمی که چقدر آنها باید کنارت باشند. در همان مرحله‌ام. حالا او کجا مانده است پشت این همه دریا و کوه و مرز.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱۱:۳۷ قبل از ظهر توسط |

از هميشه سر در گم ترم. سر كار نميدانم دارم چه ميكنم، در راه خانه نميدانم دارم كجا ميروم، وقتي به آينده فكر ميكنم تغريبن به هيچ چيز فكر نميكنم. وقتي آهنگ گوش ميدهم رويا پردازي ميكنم اما چه رويايي. روزهايي مي آيد كه من اينطور تنها و پريشان خاطر نباشم؟ مي آيد؟ 

مي آيد؟ 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱۶:۵۱ بعد از ظهر توسط |

امروز قابلیت این را دارم که از همه متنفر باشم. همه را بلاک کنم، نه اصلن گوشی ام را پرت کنم از پنجره پایین. 

امروز قابلیت این را دارم که افسرده باشم. دیگر نیشم تا بنا گوش باز نباشد.

امروز قابلیت این را دارم که از زندگی خسته شوم و خودم را از پل هوایی پرت کنم پایین.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۴۶ قبل از ظهر توسط |

باورم نمیشود که زمان اینگونه همه چیز را در خود حل میکند، می بلعد، یا حتا میسوزاند. جوری که انگار اتفاقی نیفتاده، جوری که انگار آن خاطرات برای کس دیگریست ولی اشتباهی در مغز تو جامانده. 

برگ تر خشک می شود به زمان

برگ چشمان ما همیشه تر است

(سعدی)

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴ساعت ۰:۱۰ قبل از ظهر توسط |

توي تاكسي توي ترافيك گير كرده ام. حكيم شرق لعنتي. تهران من را خاهد كشت. تهران من را تكه تكه خاهد كرد. گردنم درد گرفته است. چون وسط نشسته ام و جايي نيست كه سرم را به آن تكيه بدهم. شب يلداست. هيچ وقت خاطره ي خاصي از شب يلدا نداشتم. 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ساعت ۲۰:۲۵ بعد از ظهر توسط |

تاحالا به این فکر کردی که چقدر زندگی هایمان گه زده میشود و دل‌هایمان پر میشود و اعصاب‌هایمان داغون میشود و نکبت همه‌ی وجودمان را میگیرد فقط به خاطر اینکه مغروریم؟ فاک دت شیت. شت شت. باورم نمیشود که چقدر این قضیه برای من مهم است که غرورم سر جایش باشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت ۹:۱۵ قبل از ظهر توسط |

در لحظه ي اول قيافه اش اشنا بود. مطمئن بودم قبلن جايي او را ديدم. بعد دو سه روز به خودم امدم و ديدم كه ازش خوشم مي آيد. دلم نميخاهد روز رفتنش برسد. قيافه اش اشنا بود. چون چشمهاي جي جي را داشت. 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر ۱۳۹۴ساعت ۹:۱۱ قبل از ظهر توسط |

در توالت كافه نشسته ام. همين الآن. همينطوري. چون حوصله نداشتم. چون اينجا هيچكس نيست. چون اينجا بوي سيگار نمي آيد. چون اينجا دلم براي هيچكس تنگ نميشود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت ۱۸:۱۵ بعد از ظهر توسط |

نويد به من زهر خوراند. و من هم با اشتياق سر كشيدم. زهر واقعيت. زهر منطقي بودن. اينكه عشقي وجود ندارد. همش كشك! همش خيال مبهم خيالت! همش ذهني كه دردهايت را، كمبودهايت را، نداشتن هايت را، با اسم عشق مي پوشاند. و حالا من دچار كمبود عشق شده ام! ذهن خالي ام كمبود عشق را با چه پر ميكند؟ تا اخر دنيا هم كه منطقي باشم خوش به حالم نيست. اينكه فكر كنم عشقي وجود ندارد پس نفرتي هم نيست. حالا وقتي مسيج او را ميبينم ميخاهم بالا بياورم. ازينكه قبلم دارد از جا كنده ميشود عنم ميگيرد. 

نويد، چه زهري به من دادي. 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت ۱۸:۱۳ بعد از ظهر توسط |

استرس آينده دارد حالاي من را له ميكند. 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۱:۱۶ قبل از ظهر توسط |

غمگينم. غمگين تر از تو. غمگين تر از اقاي همسايه روبه رويي. 
غمگينم. آنقدر كه دارم اين ها را مينويسم. و آنقدر كه تو اين ها را ميخاني. غمگين تر از قبلن ها. 
غمگينم. ببين چقدر دلم كوچك است. ببين چقدر زود پر ميشود، و بعد سرازير ميشود. مي رود در ذهنم. در دست هايم، پاهايم، مي رود در شش هايم و دود غليظي بيرون مي آيد. 
صورتت را بگير كنار. اين غم سرطان آور است. آلودگيست. چشم هايت را ببند. ميسوزاند. 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۸:۴۴ قبل از ظهر توسط |

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگيست چه باشي چه نباشي

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۴۲ بعد از ظهر توسط |

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت ۹:۵۰ قبل از ظهر توسط |

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۱۲ بعد از ظهر توسط |

نميدانم اهنگ "بيا كنارم سروناز بي تاب" ابي بيشتر من را به ياد تو مي اندازد يا اهنگ "من فقط عاشق اينم" قميشي 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۲۲:۱۷ بعد از ظهر توسط |

اینکه حالا، در این شرایطی که من دارم موزیک چی پخش شود خیلی مهم است.

چه حیف که عادم از طبقه ی چهارم خودش را پرت کند نمی میرد و فقط ناقص می شود. پول داری در این جور مواقع خوب است. اینکه خانه ات طبقه ی هفدهم باشد تا مرگت هم حتمی باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۲۳:۵ بعد از ظهر توسط |

از استرس خفه هم که شوم باز میخندم. خنده ام تنها چیزی ست که همیشه با خود دارم. خنده ام قوی ترین سلاح و بلندترین کوه برای قایم شدنم است.

میخندم.

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۰:۴۴ قبل از ظهر توسط |

عيد بود. ما مشهد بوديم. او هم مشهد بود. هتل افتضاحي داشتيم و هيچ چيز دلخاهمان نبود. هيچ چيز حتا به مسخره لب هايمان را از هم فاصله نميداد. حال گرفته و معذب منتظر فردا كه سال تحويل بود خابيديم. فقط ميخاستم او را ببينم.  
در آن شلوغ پلوغي خيابان منتهي به حرم ايستاده بوديم كه سال تحويل شد. حتا حوصله ي دست و روبوسي هم نداشتيم. شكلات بود كه بر سرمان ريخته ميشد و تك تكشان فقط حالمان را بدتر و دلتنگ ترمان ميكرد. موبايل مادر را يواشكي از توي جيبم درآوردم و شمارش را گرفتم. نميگرفت. در دسترس نبود. خط ها شلوغ شده بود. حتا پيام هم رد نميشد.
خودم را زدم به جمعيت و خانواده را به عمد گم كردم. فقط جلو ميرفتم. نميدانستم كه او هم دارد عقب مي ايد؟ او هم زده است به جمعيت؟ كاش ميديديم همديگر را.
به يك كوچه فرعي زدم كه بشود زودتر به ورودي حرم برسم. ميدانستم داخل حرم است. به ورودي كه رسيدم جمعيت انقدر زياد بود كه موجش مرا به اين طرف و ان طرف پرتاب ميكرد. نميشد. نميشد رفت داخل.
من انروز نديدمش. و آن سفر گند مشهد، گندتر شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۷ بعد از ظهر توسط |

من همه توعم چو در هواي توعم

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۸:۴۳ قبل از ظهر توسط |

هروقت به فكرش مي افتم تقريبن مطمئنم كه او هم به فكرم افتاده. ولي شك دارم كه كداممان اول به فك هم مي افتيم. 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت ۲۲:۴۵ بعد از ظهر توسط |

من قدر هيچ چيز را نميدانم. اصولن همين بوده و هست. 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۳ساعت ۲:۵۶ قبل از ظهر توسط |

تمام مسير تهران اصفهان را گريه كردم. بي دليل، بي صدا. نميدانم چرا. يكهو اشكهايم سرازير ميشدند. به چه اميدي مي آمدند؟ دختركانم برويد. برويد و نمانيد. اينجا هيچ مردي پدر نيست. هيچ مردي بوي نان نميدهد.
+ نوشته شده در جمعه دوم خرداد ۱۳۹۳ساعت ۲۲:۲۵ بعد از ظهر توسط |

دلم تنگ شده واست

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱:۲۶ قبل از ظهر توسط |

در حال خودم بودم. آهنگ گوگوش داشت پخش ميشد، زير لب ريز ريز با خودم ميخاندمش. ترافيك يادم رفته بود. گوگوش همسفر ميخاند و من به فكر لباس مهماني ام بودم. درست در اوج آهنگ،  همان قسمت كه صداي گوگوش فكر و دلت را ميبرد،  راننده آهنگ را عوض كرد. برايمان آهنگ تركي گذاشت. 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۹:۱ بعد از ظهر توسط |

ده روز اينجايم. ميخاهم ده روز فقط بيكار باشم. بيكار بي عار. ازين مبل بيفتم روي آن مبل. پفك بخورم با بستني. چاق تر شوم. بيخيال تر شوم. ميخاهم ده روز آن همه روزهاي بد را جبران كنم. ميخاهم بخابم. هرچقدر كه خاستم. ميخاهم بخانم. چيزهاي عقب مانده را. صب ها با فاطي فيلم ببينيم، شبها با مامان سريال. شب تا صپ روي مبل خابم ببرد صپح كمر درد بگيرم. اه. لعنتي

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت ۰:۱۵ قبل از ظهر توسط |

من خسته ترينم

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۵۱ بعد از ظهر توسط |

گم ميشوم. باز پيدا ميشوم. گاهي اوقات پيدايم ميكنند. از زير يك مشت خروار. از زير معمولي ترين زندگي ممكن. 

گم ميشوم. كاش باز پيدا شوم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱:۱۰ قبل از ظهر توسط |

نميتوانم آنچه ميخاهم بكشم. استاد ميگويد پسر وحشت زده، من ميگويم ترسو. استاد ميگويد دختر از خنده قش كند، من ميگويم دختر از زوركي خنديدن ميميرد. استاد ميگويد بِكِش، من ميكشم. تاحالا پكي به اين عميقي نزده بودم. 

آن چيزي كه من ميكشم، اشكال تپل و خنده دار، نميفهممشان. انگار كپي ايي از خودم هستند. نميخاهمشان. وقتي دختر بايد بخندد، بايد با وقار بخندد، بايد خانم باشد، بايد دختري باشد كه همه بايد باشند. حالم از استاد بهم ميخورد. دلم ميخاهد كثافت روي اديبي بالا بياورم. 

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۸:۱۷ بعد از ظهر توسط |

مطالب قدیمی‌تر