X
تبلیغات
شکلات تلخ ناراحت
مونا ميگويد بيا استديو تا ازت عكس بگيريم. و من ميترسم. از ژست گرفتن، از اينكه بخاهم در عكس خوب بيفتم، ازينكه بگويد موهايت را باز كن. مونا حداقل ضبطت را روشن كن!

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط |

گوشهايم ضعيف شده، از چشمانم آب مي آيد. معلم ورزش ميگويد پاها توي شكم جمع، ولي من بقيه اش را نميشنوم، و آن دختر هشت ساله بهتر از من حركت را ياد ميگيرد. همين است كه معلم فكر ميكند من خنگم.

 بايد لبه هاي كار دقيقِ دقيق روي هم بيفتد و من با چشمان سرخ فقط احساس ميكنم كه دقيق روي هم افتاده است نه اينكه چيزي ببينم. همين است كه استاد ميگويد طهراني؟ حواست كجاست؟

عادت ميكنند اطرافيانت به دوبار هر حرفي را زدن، به هي دست جلوي چشمت تكان دادن، كه اينجا! اينجا را نگاه كن. 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 3:36 قبل از ظهر توسط |

در حال خودم بودم. آهنگ گوگوش داشت پخش ميشد، زير لب ريز ريز با خودم ميخاندمش. ترافيك يادم رفته بود. گوگوش همسفر ميخاند و من به فكر لباس مهماني ام بودم. درست در اوج آهنگ،  همان قسمت كه صداي گوگوش فكر و دلت را ميبرد،  راننده آهنگ را عوض كرد. برايمان آهنگ تركي گذاشت. 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط |

ده روز اينجايم. ميخاهم ده روز فقط بيكار باشم. بيكار بي عار. ازين مبل بيفتم روي آن مبل. پفك بخورم با بستني. چاق تر شوم. بيخيال تر شوم. ميخاهم ده روز آن همه روزهاي بد را جبران كنم. ميخاهم بخابم. هرچقدر كه خاستم. ميخاهم بخانم. چيزهاي عقب مانده را. صب ها با فاطي فيلم ببينيم، شبها با مامان سريال. شب تا صپ روي مبل خابم ببرد صپح كمر درد بگيرم. اه. لعنتي

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط |

من خسته ترينم

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط |

گم ميشوم. باز پيدا ميشوم. گاهي اوقات پيدايم ميكنند. از زير يك مشت خروار. از زير معمولي ترين زندگي ممكن. 

گم ميشوم. كاش باز پيدا شوم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط |

نميتوانم آنچه ميخاهم بكشم. استاد ميگويد پسر وحشت زده، من ميگويم ترسو. استاد ميگويد دختر از خنده قش كند، من ميگويم دختر از زوركي خنديدن ميميرد. استاد ميگويد بِكِش، من ميكشم. تاحالا پكي به اين عميقي نزده بودم. 

آن چيزي كه من ميكشم، اشكال تپل و خنده دار، نميفهممشان. انگار كپي ايي از خودم هستند. نميخاهمشان. وقتي دختر بايد بخندد، بايد با وقار بخندد، بايد خانم باشد، بايد دختري باشد كه همه بايد باشند. حالم از استاد بهم ميخورد. دلم ميخاهد كثافت روي اديبي بالا بياورم. 

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط |

عصبي ام. هي چيز ميخورم هي چاق ميشوم. هي چيز نميخورم هي لاغر ميشوم. هي پريود ميشوم گريه ميكنم. هي خرد ميشم هي عصبي تر ميشوم. كوله پشتي لعنتي من هميشه انقدر سنگين است كه دلم براي تو تنگ ميشود. كوله پشتي لعنتي من ديشب در خابم سوخت. كاش خودم ميمودم به جاي آن دخترك بيچاره. كاش من حالم خوب بود الآن. دلم درد ميكند. پاهايم ضعف ميرود. همه ي كارهاي فردا مانده. فردا هميشه به من استرس ميدهد. از فردا متنفرم. بيزارم

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط |

اووووف. اين چمدان هم بسته شد. اما اينبار ديگر ترس از جا گذاشتن چيزي ندارم. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط |

من ناراحتم ازينكه دارم ميروم. انگار قصه ي رفتن تمامي ندارد. رفتن از هر چيزي كه دوست داري. رفتن از هرجايي كه تو فقط كمي و فقط كمي بهتري. 

و اينكه چرا ناراحتم از رفتن؟ مگر همان نبود كه ميخاستم؟ 

و جواب اينكه نه. من اين را نميخاستم. 

و تبصره اينكه هر عادمي حق مشخصي براي گفتن گه خوردن دارد. 

ولي نتيجه ايي ندارد. اين حرفها همش باد است آقا. هربار به يك وري

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط |

با اينكه تاحالا خيليا بهم گفتن كه چقدر قشنگ ميخندم و با اينكه دندوناى خوبى دارم ولى معمولن موقه ى خنديدن سعى ميكنم دندونام مملوم نباشه. در غير اين صورت احساس ميكنم كه تظاهر به خندس نه خنده ى واقعى. من صدا دارميخندم. معمولى نميخندم. ريسه نميرم. دوس دارم كسى به خنده هام توجه كنه. من خل شدم. نميدونم چرا دارم اينا رومينويسم. 

من از اينكه بخندم و جذاب باشم لذت ميبرم. ولى نيستم. چون به جاش قراره كسى باشم رازاى عادما رو بشنوه. بدك نيس. ميتونم باهاش پز بدم. 

آه كه چقد حرفاى اين مدلى دارم. 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط |

موهامو رنگ كنم، عوض شم. كاش ميشد نارنجى كنم موهامو. مثه آن شرلى. كاش ميشد. دلم ميخاد عوض شم. دلم ميخاد جديد شم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط |

چقدر از خيابان بزرگمهر بدم مى آيد. از همه چيزش. و متنفرم از نگاه هاى آدمهايش. پيرزن هاى هيز، پيرمردهاى "تو را چه به از خانه بيرون آمدن. با اين رژ لبت" 


+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط |

بعد يه موقعى ميرسه از دلتنگى، كه عادم ديگه نميخاد طرفشو ببينه. نميخاد باش حرف بزنه. عادم ميترسه. ميگه اگه دوباره رف چى. اگه اين همه عادت كردم بعد ديگه نتونستم چى. اصن اگه همو ديديم ديگه خوشم نيومد چى. اصن من دارم ميميرم. من دلم انقده. انقد. فك كنم الان خيلى حالم بده

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط |

گاهي با خودم فكر ميكنم كه كاش وقتي ابي گوش ميكردم معني شعرهايش را نميفهميدم. خيلي بهتر ميشد. آن وقت فقط يكسري دادهاي ريتم دار ميزدم. داد ميزدم ولي معني نداشت. خيلي بهتر بود. خيلي عاقلانه تر بود. 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط |

دلم حوس رابطه ى بى هيچ چيز كرده است. رابطه ايى كه حتا هنوز شروع نشده است. رابطه ايى كه طرفت حتا هنوز نميداند چند سالت است اما خنده ات را بسيار ديده. 
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط |

بعد يكهو به اين نتيجه وسيدم كه موهايم انقدر بلند شده است كه حتا موقع خاب هم بايد ببندمشان. و اين به نظرم خيلى ظالمانه است. عادم ترجيح ميدهد كچل باشد. 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط |

REM

REM

LOSING MY RELIGION

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط |

داشتم فوتبال بازی میکردم. داشتم جیغ میزدم. واقعن خوشحال بودم. یاد زیرزمین خانه قبلیمان افتاده بودم. یاد همه چیز. شده بودم همان فری ِ همیشگی.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط |

انقدر جلسه ي اول من را كم جان كرد كه حس كردم حتا ديگر كسي من را نميبيند. همان روح هايى كه آدم ها ميتوانند از وسطشان عبور كنند. 
حس دندان خرابي را داشتم كه فقط كمي درد ميكرد اما وقتى دكتر بازش ميكند پر از كرم است. 
چقدر لازم بود كه اين قضيه را بفهمم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط |

گفتم دكتر دلم به حال خودم ميسوزد. 
حرف ديگرى نداشتم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط |

بيا كنارم سروناز بي تاب بيا كنارم زير تاق مهتاب. ..عطش ببازيم به نسيم دريا. غزل برقصيم تا طلوع فردا.

  

من گريه ميكردم و ميرقصيدم. من خالي نميشدم. 

يادم است آنروز  انقدر گريه كردم كه تا دو روز چشم هايم ورم داشتند. بله. من همچنان اهل مبالغه ام 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط |

عادم ها عصباني كه ميشوند چه كارها كه نميكنند. همان هايي كه هيچ وقت عصباني نميشوند ولي وقتي فشار تا زير گلويشان بيايد چه ها كه نميكنند. همه چيز خراب ميشود. انگار تا چند روز بعد از عصبانيتشان نميتواني درست بخندي، به اين زودي ها هضم نميشود. 

مهم نيست كه تو چقدر درگير آن ماجرا بوده ايي. من حتا اصفهان هم نبودم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط |

بدم مي آمد ازينكه فرهود آنجا بود. از فرهود بدم مي آيد. از همه ي آدم هاي از خود راضي بدم مي آيد. به خصوص كه اگر پسر دماغ عمل كرده باشد. 

اسمش را هر چه مي خاهيد بگذاريد. حسودي، حساسيت، هر چه. ولي وقتي فهميدم فرهود آنجاست قطع كردم. دلم هم خنك شد.  به درك. 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط |

حرفايمان بقيه ندارد. وقتي خداحافظي ميكنيم يني خداحافظ. 

منتظر چيز تازه يا اتفاق تازه نيستيم. غذا كه تمام ميشود بايد از سر ميز بلند شوي. 



+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط |

من امشب واقعن ناراحت بودم. اما او به حساب پريود ميگذاشت. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط |

همزمان با اينكه دارم چشم هاي موشم را مي برم و از جا در مي آورم به اين فكر ميكنم كه فردا دقيقن عكاسي چه كار كنم. به اينكه چقدر قرار است سر كلاس جباري اذيت شوم. سر كلاس تصوير سازي گريه كنم. 
من مال اين قضيه نيستم. 
اينجاي لعنتي بايد بداني چطور همزمان به هزار تا چيز فكر كني و حتا يك ذره هم از خط بيرون نزني. 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط |

همان حس پنهاني كه وقتي يك فيلم ميبينم تهِ ته دلم يك چيزي ميخاهد كه شخصيت بد پيروز شود. همان حس كه از بچگي از جري متنفر بودم و هميشه دلم براي تام ميسوخت. 
دلم نميخاهد سفيد برفي زنده بماند. هيچوقت  

اين از همان چيزهاييست كه هر كس راجع به خودش ميداند و رو نميكند. 
هر كس كس چيزهايي از خودش ميداند كه حتا جرأت نميكند با خودش آن ها را رو كند. 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط |

بعضي وقت ها اينكه راست بگويي يا دروغ هيچ فرقي ندارد، اما دروغش بيشتر حال ميدهد. خيلي بيشتر حال ميدهد كه بگويي 


خابم برد. 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط |

لاكم را پاك كرده بودم كه بروم خانه. فرار كنم از اينجا. ولي نشد. اصلن قضيه ي ساده ايي نيست برايم. چقدر خوشحالم كه فردا دانشگاه ندارم. دانشگاه خسته ام ميكند. بچه هاي دانشگاه دلتنگ ترم. 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط |

مطالب قدیمی‌تر