تبليغاتX
شکلات تلخ ناراحت
حالت (....)

بمبی میگه منم دارم

حالا فهمیدید چیه؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط یک فری |

نمی دونی وقتی فردا ژوژمان طراحی داری و از طراحی متنفری و حتا یه دونه طراحی آدم وار نداری چه گهی باید بخوری....

аглс фдд ща еру вуішпрті ща еру цщкд....

ظلمه وقتی همه رفتن روضه تو بشینی طراحی های آکلتو بکشی....

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط یک فری |

خب وقتی فالتو می خونم امید وار می شم ولی وقتی به آخرش میرسه...

چقد این چیزایی که بمبی اورده خوشمزست (بمبی همون مریمه)

خیلی خیلی خیلی

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط یک فری |

تسلیت می گم...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط یک فری |

فردا

فردا مریم میاد

امروز

امروز داره بارون میاد

نقطه گریز من کجاست؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط یک فری |

چرا آدما انقدر بدن؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط یک فری |

مارا به شیخ مبایل دار

مارا به حامله ی باکره

مارا به نهضت حسین...

(3 روز دیگه مریمی میاد)


ما هممون عزاداریم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط یک فری |

بی بی سی گفت اینجا شاید برف بیاد

کاشکی پنجشنبه برف بیاد که کلاس طراحیمون کنسل بشه....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط یک فری |

بعضی وقتا دلم می خاد گریه کنم...خوش به حال مریم که نیست تا مث من بغض داشته باشه...

بهتره که کمی گریه کنم

شاید یه کم خدا منو ببینه

اصلن دلم نمی خاد دیگه باشم

من دیگه با خودمم کنار نمیام

یهو دلم خاست همه عکسایی که از خودم و نخود و بقیه به دیوار زدم رو بکنم چون از بقیه دیگه بدم میاد

مریم 5 روز دیگه میاد

حالا من می خام به زور گریه کنم که چی؟؟؟؟


فک نمی کردم واسه عاشورا پوستر زدن انقد سخت باشه...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط یک فری |

گشتم...ولی دستکش ناز که مثل خودت باشه پیدا نکردم...

تورا

با تمام نبودن هایم

مانند ایستگاه بین راه

غنیمت می شمارم....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط یک فری |

الان نخود اینجاست و میگه...

چی؟نمی دونم (با نیش باز)

دلم

دل از هوس یار

برنمی گیرد

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط یک فری |

آنا تو از همشون بهتری و نادر هم اصلن چپ و چوله نیست 

ای تمامی دروازه‌های جهان!
مرا به بازیافتن فریاد گم‌شده‌ی خویش
مددی کنید!

[احمد شاملو]

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط یک فری |

پایور رفت

پایور دیگه نیست

حالا که حتا مشکاتیانم نیست

ما

هممون 

عزاداریم

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط یک فری |

از سکانس های تکراری زمین خسته ام

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط یک فری |

یعنی میشه من از اون دسته آدمای خوشبختی باشم که فاینال زبانشون رو پاس می کنن؟؟؟؟

آب می شوی برف
وقتی بشنوی چه به روز من آوردی

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط یک فری |

واسم فرقی نمی کنه نامجو گوش کنم یا ساسی مانکن یا Yann tiersen چون آخرش فقط به یه چیز فک می کنم...

چرا summer 78  رو اعصاب مامانه؟؟؟؟

چقد استرس دارم...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط یک فری |

این گربه هه کشور منه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط یک فری |

میای با یه اسم دیگه نظر میذاری و ...خوشم میاد...

همش ضدحاله...هم_______ش....حالم از این سه روز تعطیلی به هم می خوره...

نمی دونم چرا دوسه روزه پا چشمام سیاهه و رنگ و روم پریده؟؟؟؟

I blieve that my heart will go on

dont you blieve me؟؟؟

فک کنم وبلاگم رکورد زده با 8 تا نظر

یکی از پستای خیلی خیلی قدیمیم مال دو سال پیش که خیلی دوسش داشتم رو دوبارخ گذاشتم...چون یاد دوران خوب فائزه ای و آنایی میفتم...


دچار آنچنان گردن دردی شدیم که تا به حال دچار نشده بودیم و حالا که دچار شدیم بی چاره شدیم و قدر سر درد و دل درد و هر چیز درد دیگری دستمان آمده می باشد.

می دانید امروز روز بدی بود شاید چون دچار این عذاب الهی هستم یا چون...(می دانید که نمی شود گفت)به هر حال روز بدی بود.گردنم تنها با زاویه ی ۱۰ درجه کنار می آید تازه آن هم با کلی آه و ناله نفرین و قول شرف که دگر همچین کاری نخاهم کرد ولی...روز از نو روزی از نو.

آآآآآآآآآخ جون می گوییم زیرا فردا روز کاکائوست بدون هیچ حرف نصیحت و اندرزی.اگر کاکائو روزی از زندگانی یا زندگی یا هر چی بخاهد محو بشود منم دمش را می چسبم و می گویم منم با خودت می بری. حالا هر وقت قرار شد برویم با جزئیات برایتان خاهم  گفت.

خدافظ

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط یک فری |

این حال ماست که خیار را صدا دار بخوریم و با خودمان حالی بکنیم و من اینگونه ام...حالا که سه روز تعطیل را پیش رو داریم بدبختیست پشت بدبختی و و من اینگونه ام...

امروز جشنی و بود و تولدی و همه خوشحال و همه سرحال و من غمگین و من چشمانم را بسته بودم...

که من دیگر نتوان علافی را کردن....

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط یک فری |

تف...تف...تف

دیگه حالم داره بهم می خوره

دیگه هیشکیو نمی تونم تحمل کنم

دلم نمی خاد دیگه توی این هنرهای زیبای کوفتی باشم

کاش یکی پیدا بشه که منو بکشه

هم دیگه زنده نیستم

هم شاید شاید شاید برم تو بهشت


یکی پیدا شه کار تصویر سازیمو پاسپارتو کنه

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط یک فری |

بشینم سر کوچه و هر کی رد میشه یه عکس ازش بگیرم

یه هفته بدون بابا و آبجیا تو خونه سخته...فک کن...تویی و مام______________ان....

می خای بت خوش بگذره ولی انگار نخای آبرومندانه تره( تو خونه رو می گم)

اگه دوست داشتم که تو وبلاگم عکس بذارم الان عکس اتاقمو می ذاشتم ولی دوست ندارم.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط یک فری |

این جمله ها برایت آشنا نیست؟؟؟

"من به پایان نمی اندیشم

همین دوست داشتن زیباست"

امروز مامان شوق و ذوقش واسه به هم چسبوندن تیکه های عکس بیشتر از من بود....باید تیکه های پاره شده ی عکس من توی یکی از طرفای مامان پیدا بشه...

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط یک فری |

امروز که پلیس مرا گرفت نا خودآگاه یاد کتاب "بار هستی" میلان کوندرا افتادم...تا چقدر خفقان.......؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط یک فری |

سینما رفتن با عاطفه عالمی دارد...از آنجا که انیجانب از فیلم های مسعود کیمیایی بدم می آید اما این فیلم به دلمان نشت مخصوصن صحنه ی آخر فیلم...

مارا ملالی نیست جز دوری دیدار که این حالمان را از بد خراب تر نموده و من ....من....

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط یک فری |

فردا تولد موناست ...

آنقدر خسته ام

که دیگر خسته نیستم...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط یک فری |

وقتی نگار حالش بده ولی می خاد خوب خودشو نشون بده که به ما خوش بگذره قیافش دیدنیه...امروز برو بچ اینجا تلپ بودنو....

بلخره نظر دادی...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط یک فری |

چندش ترین حالت این است که به خاطر رسم فنی از خاب صبحت بزنی...البته اون موقع که دبیرستان بودم برایم فیزیک بود(البته اصلن یادم نمی آید که به خاطر فیزیک از خابم زده باشم)

چقدر دلمان می خاهد زمان به دو سه روز قبل برگردد...نه اینکه از چیزی پشیمان باشیم ، که برای تکرار چیزی یا اتفاقی ... اما می دانیم که نمی شود so این افسوس است پشت افسوس... می گویند ارزش ندارد ٬ آینده را بچسب ٬ می گوییم شما ساکت لطفن که در این وادی هیج کس دیگری را درکی نشاید....

(من تورا

مثل ذرات هوا می خاهم)(عمران صلاحی)

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 6:34 قبل از ظهر توسط یک فری |

فهمیدم که

دختر نیستم

اگر دختر کویر نباشم...


آنا چرا نادمی؟


حریق سبزی 

بیا کنارم...

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط یک فری |

می خام برم شاهرود..کی می دونه برمی گردم یا نه...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط یک فری |

ما آدما...

خیلی پست تر از اونی هستیم

که فک می کنیم...

خوب من وقتی point mort یان تیرسن رو گوش می دم این فکرو می کنم

اما حالا که دارم summer 78 رو گوش می دم فقط به بمبی فک می کنم و تو...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط یک فری |