هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگيست چه باشي چه نباشي

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۴۲ بعد از ظهر توسط |

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت ۹:۵۰ قبل از ظهر توسط |

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۱۲ بعد از ظهر توسط |

نميدانم اهنگ "بيا كنارم سروناز بي تاب" ابي بيشتر من را به ياد تو مي اندازد يا اهنگ "من فقط عاشق اينم" قميشي 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۲۲:۱۷ بعد از ظهر توسط |

اینکه حالا، در این شرایطی که من دارم موزیک چی پخش شود خیلی مهم است.

چه حیف که عادم از طبقه ی چهارم خودش را پرت کند نمی میرد و فقط ناقص می شود. پول داری در این جور مواقع خوب است. اینکه خانه ات طبقه ی هفدهم باشد تا مرگت هم حتمی باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۲۳:۵ بعد از ظهر توسط |

از استرس خفه هم که شوم باز میخندم. خنده ام تنها چیزی ست که همیشه با خود دارم. خنده ام قوی ترین سلاح و بلندترین کوه برای قایم شدنم است.

میخندم.

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۰:۴۴ قبل از ظهر توسط |

عيد بود. ما مشهد بوديم. او هم مشهد بود. هتل افتضاحي داشتيم و هيچ چيز دلخاهمان نبود. هيچ چيز حتا به مسخره لب هايمان را از هم فاصله نميداد. حال گرفته و معذب منتظر فردا كه سال تحويل بود خابيديم. فقط ميخاستم او را ببينم.  
در آن شلوغ پلوغي خيابان منتهي به حرم ايستاده بوديم كه سال تحويل شد. حتا حوصله ي دست و روبوسي هم نداشتيم. شكلات بود كه بر سرمان ريخته ميشد و تك تكشان فقط حالمان را بدتر و دلتنگ ترمان ميكرد. موبايل مادر را يواشكي از توي جيبم درآوردم و شمارش را گرفتم. نميگرفت. در دسترس نبود. خط ها شلوغ شده بود. حتا پيام هم رد نميشد.
خودم را زدم به جمعيت و خانواده را به عمد گم كردم. فقط جلو ميرفتم. نميدانستم كه او هم دارد عقب مي ايد؟ او هم زده است به جمعيت؟ كاش ميديديم همديگر را.
به يك كوچه فرعي زدم كه بشود زودتر به ورودي حرم برسم. ميدانستم داخل حرم است. به ورودي كه رسيدم جمعيت انقدر زياد بود كه موجش مرا به اين طرف و ان طرف پرتاب ميكرد. نميشد. نميشد رفت داخل.
من انروز نديدمش. و آن سفر گند مشهد، گندتر شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۷ بعد از ظهر توسط |

من همه توعم چو در هواي توعم

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۸:۴۳ قبل از ظهر توسط |

هروقت به فكرش مي افتم تقريبن مطمئنم كه او هم به فكرم افتاده. ولي شك دارم كه كداممان اول به فك هم مي افتيم. 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت ۲۲:۴۵ بعد از ظهر توسط |

من قدر هيچ چيز را نميدانم. اصولن همين بوده و هست. 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۳ساعت ۲:۵۶ قبل از ظهر توسط |

تمام مسير تهران اصفهان را گريه كردم. بي دليل، بي صدا. نميدانم چرا. يكهو اشكهايم سرازير ميشدند. به چه اميدي مي آمدند؟ دختركانم برويد. برويد و نمانيد. اينجا هيچ مردي پدر نيست. هيچ مردي بوي نان نميدهد.
+ نوشته شده در جمعه دوم خرداد ۱۳۹۳ساعت ۲۲:۲۵ بعد از ظهر توسط |

دلم تنگ شده واست

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱:۲۶ قبل از ظهر توسط |

در حال خودم بودم. آهنگ گوگوش داشت پخش ميشد، زير لب ريز ريز با خودم ميخاندمش. ترافيك يادم رفته بود. گوگوش همسفر ميخاند و من به فكر لباس مهماني ام بودم. درست در اوج آهنگ،  همان قسمت كه صداي گوگوش فكر و دلت را ميبرد،  راننده آهنگ را عوض كرد. برايمان آهنگ تركي گذاشت. 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۹:۱ بعد از ظهر توسط |

ده روز اينجايم. ميخاهم ده روز فقط بيكار باشم. بيكار بي عار. ازين مبل بيفتم روي آن مبل. پفك بخورم با بستني. چاق تر شوم. بيخيال تر شوم. ميخاهم ده روز آن همه روزهاي بد را جبران كنم. ميخاهم بخابم. هرچقدر كه خاستم. ميخاهم بخانم. چيزهاي عقب مانده را. صب ها با فاطي فيلم ببينيم، شبها با مامان سريال. شب تا صپ روي مبل خابم ببرد صپح كمر درد بگيرم. اه. لعنتي

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت ۰:۱۵ قبل از ظهر توسط |

من خسته ترينم

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۵۱ بعد از ظهر توسط |

گم ميشوم. باز پيدا ميشوم. گاهي اوقات پيدايم ميكنند. از زير يك مشت خروار. از زير معمولي ترين زندگي ممكن. 

گم ميشوم. كاش باز پيدا شوم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱:۱۰ قبل از ظهر توسط |

نميتوانم آنچه ميخاهم بكشم. استاد ميگويد پسر وحشت زده، من ميگويم ترسو. استاد ميگويد دختر از خنده قش كند، من ميگويم دختر از زوركي خنديدن ميميرد. استاد ميگويد بِكِش، من ميكشم. تاحالا پكي به اين عميقي نزده بودم. 

آن چيزي كه من ميكشم، اشكال تپل و خنده دار، نميفهممشان. انگار كپي ايي از خودم هستند. نميخاهمشان. وقتي دختر بايد بخندد، بايد با وقار بخندد، بايد خانم باشد، بايد دختري باشد كه همه بايد باشند. حالم از استاد بهم ميخورد. دلم ميخاهد كثافت روي اديبي بالا بياورم. 

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۸:۱۷ بعد از ظهر توسط |

عصبي ام. هي چيز ميخورم هي چاق ميشوم. هي چيز نميخورم هي لاغر ميشوم. هي پريود ميشوم گريه ميكنم. هي خرد ميشم هي عصبي تر ميشوم. كوله پشتي لعنتي من هميشه انقدر سنگين است كه دلم براي تو تنگ ميشود. كوله پشتي لعنتي من ديشب در خابم سوخت. كاش خودم ميمودم به جاي آن دخترك بيچاره. كاش من حالم خوب بود الآن. دلم درد ميكند. پاهايم ضعف ميرود. همه ي كارهاي فردا مانده. فردا هميشه به من استرس ميدهد. از فردا متنفرم. بيزارم

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت ۱۶:۱ بعد از ظهر توسط |

اووووف. اين چمدان هم بسته شد. اما اينبار ديگر ترس از جا گذاشتن چيزي ندارم. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت ۱۷:۴۳ بعد از ظهر توسط |

من ناراحتم ازينكه دارم ميروم. انگار قصه ي رفتن تمامي ندارد. رفتن از هر چيزي كه دوست داري. رفتن از هرجايي كه تو فقط كمي و فقط كمي بهتري. 

و اينكه چرا ناراحتم از رفتن؟ مگر همان نبود كه ميخاستم؟ 

و جواب اينكه نه. من اين را نميخاستم. 

و تبصره اينكه هر عادمي حق مشخصي براي گفتن گه خوردن دارد. 

ولي نتيجه ايي ندارد. اين حرفها همش باد است آقا. هربار به يك وري

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت ۱۳:۱۶ بعد از ظهر توسط |

با اينكه تاحالا خيليا بهم گفتن كه چقدر قشنگ ميخندم و با اينكه دندوناى خوبى دارم ولى معمولن موقه ى خنديدن سعى ميكنم دندونام مملوم نباشه. در غير اين صورت احساس ميكنم كه تظاهر به خندس نه خنده ى واقعى. من صدا دارميخندم. معمولى نميخندم. ريسه نميرم. دوس دارم كسى به خنده هام توجه كنه. من خل شدم. نميدونم چرا دارم اينا رومينويسم. 

من از اينكه بخندم و جذاب باشم لذت ميبرم. ولى نيستم. چون به جاش قراره كسى باشم رازاى عادما رو بشنوه. بدك نيس. ميتونم باهاش پز بدم. 

آه كه چقد حرفاى اين مدلى دارم. 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت ۱:۳۰ قبل از ظهر توسط |

موهامو رنگ كنم، عوض شم. كاش ميشد نارنجى كنم موهامو. مثه آن شرلى. كاش ميشد. دلم ميخاد عوض شم. دلم ميخاد جديد شم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ساعت ۲۳:۱۳ بعد از ظهر توسط |

چقدر از خيابان بزرگمهر بدم مى آيد. از همه چيزش. و متنفرم از نگاه هاى آدمهايش. پيرزن هاى هيز، پيرمردهاى "تو را چه به از خانه بيرون آمدن. با اين رژ لبت" 


+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ساعت ۱۵:۳۱ بعد از ظهر توسط |

بعد يه موقعى ميرسه از دلتنگى، كه عادم ديگه نميخاد طرفشو ببينه. نميخاد باش حرف بزنه. عادم ميترسه. ميگه اگه دوباره رف چى. اگه اين همه عادت كردم بعد ديگه نتونستم چى. اصن اگه همو ديديم ديگه خوشم نيومد چى. اصن من دارم ميميرم. من دلم انقده. انقد. فك كنم الان خيلى حالم بده

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۴۶ بعد از ظهر توسط |

گاهي با خودم فكر ميكنم كه كاش وقتي ابي گوش ميكردم معني شعرهايش را نميفهميدم. خيلي بهتر ميشد. آن وقت فقط يكسري دادهاي ريتم دار ميزدم. داد ميزدم ولي معني نداشت. خيلي بهتر بود. خيلي عاقلانه تر بود. 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۳۲ قبل از ظهر توسط |

دلم حوس رابطه ى بى هيچ چيز كرده است. رابطه ايى كه حتا هنوز شروع نشده است. رابطه ايى كه طرفت حتا هنوز نميداند چند سالت است اما خنده ات را بسيار ديده. 
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت ۲۱:۷ بعد از ظهر توسط |

بعد يكهو به اين نتيجه وسيدم كه موهايم انقدر بلند شده است كه حتا موقع خاب هم بايد ببندمشان. و اين به نظرم خيلى ظالمانه است. عادم ترجيح ميدهد كچل باشد. 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۲۳:۲۵ بعد از ظهر توسط |

REM

REM

LOSING MY RELIGION

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۲۱:۸ بعد از ظهر توسط |

داشتم فوتبال بازی میکردم. داشتم جیغ میزدم. واقعن خوشحال بودم. یاد زیرزمین خانه قبلیمان افتاده بودم. یاد همه چیز. شده بودم همان فری ِ همیشگی.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۲۱:۰ بعد از ظهر توسط |

انقدر جلسه ي اول من را كم جان كرد كه حس كردم حتا ديگر كسي من را نميبيند. همان روح هايى كه آدم ها ميتوانند از وسطشان عبور كنند. 
حس دندان خرابي را داشتم كه فقط كمي درد ميكرد اما وقتى دكتر بازش ميكند پر از كرم است. 
چقدر لازم بود كه اين قضيه را بفهمم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۲۲:۲۰ بعد از ظهر توسط |

مطالب قدیمی‌تر